از ساختمان شماره یک خودم رسوندم به ساختمان شماره سه که کتابخونه اونجا بود.. نیم ساعتی تو راه بودم آخه دانشگاه ما طوری نبود که ساختموناش کنار هم باشه تو دو نقطه از شهر بود (شانس من) خودم رسوندم و کارای کتابخونه رو هم انجام دادم اومدم از یکی از بچه ها خدافظی کنم که برا آخرین بار کسی رو که نباید دیدم..همکلاسی رفیقم بود ولی عجیب اینجا بودکه نرفته بود سرکلاس و تو یک کلاس خالی نشسته بود ..من که دیگه از همه جا خسته بودم گفتم بزار برم جلو و بهش بگم دیگه به قولی آخرین سنگم بندازم داشتم میرفتم سمت کلاس که یهو یک مزاحم (دوستش ) اومد رفت تو کلاس و شروع کرد به حرف زدن باهاش و منم مجبور شدم برای آخرین بار فقط نگاهش کنم و برم...
پایان انگار همه چیز تموم شده بود...دنیا من به پایان رسید.
5 اردی بهشت 92 ساعت 12:40
برچسب: دوسال گذشت,
نویسنده: نگار پورحسین